part 14
سر ملینا گیج میرفت و حرف هایی که میشنید رو باور نمیکرد این نمیتونست واقعیت داشته باشه یعنی همه ی اینها یه بازی بود یعنی یوچون واسه یه شرط بندی این طور رفتار کرده بود رو به مهسا کرد و گفت:شما برین خوابگاه من باید یه کاری انجام بدم!!
ملینا:استاد ببخشید میتونم باهاتون تنهایی صحبت کنم؟
یوچون که حسابی تعجب کرده بود گفت:البته بچه ها شما برید من بعدا میایم!
وقتی همه رفتند یوچون گفت:خیله خوب من میشنوم
ملینا:واقعا براتون متاسفم استاد! فکر نمیکردم شما ادمی باشین که از دیگران استفاده کنید بدون اینکه بفهمین اونها چقدر از این کارتون اسیب میبینن من باورم نمیشه که شما سر احساسات 5 تا دختر شرط بندی کرده باشین واقعا باورم نمیشه!
یوچون:اخه نه اینکه خیلی ناراحت شدین؟؟؟؟شما 5 تا دخترین که از سختی های زندگی هیچی نمیفهمین و همه چیز رو به مسخره میگیرین!شما به همه چی میخندین!
-اره ما اینطوریم ما به همه چی میخندیم چون اگه این کار رو نکنیم اصلا نمیتونیم زنده بمونیم اما شما هیچ وقت نمیتونین به من بگین از سختی های زندگی چیزی نمیدونم من به اندازه ی خود شما یا بیشتر از شما سخت کشیدم!!
-اهان لابد این که مفت و مجانی بتونی تو یکی از بهترین مدرسه های دنیا درس بخونی سختیه!خدا شانس بده ما هم باید از این سختی ها بکشیم!!
-من یه شبه تصمیم نگرفتم بیام کره و فرداش هم اینجا باشم من خیلی درس خوندم و تلاش کردم خیلی شب ها رو تا صبح بیدار موندم فقط بخاطر هدف ام و الان هم ارزومه که بتونم تو کشور خوردم به هدفم برسم برای مردم خودم برقصم و بخونم و اینکه هیچ وقت این اتفاق نمیوفته عذابم میده!!!!
-اما بالاخره به هدفت میرسی این جدایی از مردم رو من وقتی خیلی کوچیکتر از تو بودم تجربه کردم!!اونقدر ها هم سخت نیست!!
-یه چیزی رو بهم بگین استاد شما وقتی پدر و مادرتون از هم جدا شدن چه حالی داشتین!!!
-خوب خیلی داغون شدم!!
-این اتفاق دقیقا برای منم افتاده و میدونم شما بهتر از کسی میدونین این اتفاق چقدر باعث ناراحتیه بچه ها
میشه!!اما من همیشه امیدوار بودم یه چیزی روخوب بدونین حالا که من انقدر به هدف ام نزدیک شدم هیچ کس
نمیتونه جلوی من رو بگیره!!مخصوصا شما!!
سر ملینا گیج رفت نشست روی صندلی و سرش رو گرفت.
یوچون:خوبی؟چت شده؟ دوباره حالت داره بد میشه؟
من خوبم فقط ازتون یه خواهش دارم این کار رو دیگه هیچ وقت با دختری نکنید
در حالیکه صداش میلرزید ادامه داد: ممنونم که به حرفام گوش کردید و ببخشید اگه بهتون گستاخی کردم خدا حافظ استاد
ملینا بلند شد و میخواست بره که یوچون گفت:بذار برسونمت با این حالت کجا میری؟
ملینا:ممنون استاد خوابگاه همینجاست
وقتی ملینا رفت از غوغایی که تو ذهن یوچون بود خبر نداشت
&&&
یوچون:بچه ها تا حالا شده از خودتون متنفر باشین؟؟
جی:من که هر روز این احساس رو دارم!
مطمئنا اندازه من نداری واقعا از خودم بدم میاد من خیلی ابلهم دارم از عذاب وجدان میمیرم حرف هایی که ملینا بهم زد بدجوری اعصابم رو خرد کرد
چانگمین:مگه چی گفت؟
باورت میشه حتی یه حرف زشت هم بهم نزد خیلی با احترام باهام حرف زد اما حرف هایی زد که خردم کرد من نمیدونستم اونا این همه سختی کشیدن!!
جونسو:پس چی فکر کردی یه شبه تصمیم گرفتن بیان کره و فرداش هم اومدن!
نه ولی اونا انقدر سختی کشیدن که من هیچ وقت دوست نداشتم جاشون باشم اون چیز زیادی از سختی هاش بهم نگفت ولی همون هایی هم که گفت باعث شد تنم بلرزه!!
جی:خوب پس منظورت اینه که پشیمونی؟
خوب اره خیلی پشیمونم باید فردا برم و ازشون عذر خوهی کنم!! وگرنه از عذاب وجدان دق میکنم
^^^
مهسا:ای بیشعور عوضی واقعا اون به خاطر شرط بندی این کارها رو با ماها میکرد؟
-اره تازه نه تنها اون بلکه همشون!!
نازنین:چی؟؟؟؟یعنی جونسوی منم بوده؟؟؟
-اه نه بابا اون و چانگمین شرط بسته بودن که یوچون و جیجونگ و یونهو موفق نمیشن
کاترین:خفشون میکنم ادم های عوضی!!!
-نه ولشون کن اصلا از این به بعد ما سر کلاسشون اروم میشیم ببینیم چی میخوان بگن!!
روز بعد سر کلاس ریاضی یهو یوچون اومد تو و گفت که میخواد با بچه ها صحبت کنه معلم ریاضی هم رفت بیرون و همه رو با یوچون تنها گذاشت
با این که دختر ها از دیدن یوچون اصلا خوشحال نشدن اما اومدنش خوب بود چون دیگه سر زنگ ریاضی نزدیک بود سرشون رو بکوبونن تو دیوار!!چقدر این درس مزخرف بود!
یوچون:بچه ها من اومدم تا بابت رفتاری که این چند وقته تو کلاس باهاتون داشتم عذرخواهی کنم واقعا قبول دارم که خیلی بد اخلاق بودم خیلی پشیمونم و ازتون معذرت میخوام مخصوصا از شما 5 تا!!!
کاترین در گوش نازی گفت:پشیمونیت بخوره تو سرت چقدر پرروهه!!
یوچون:مخصوصا از تو ملینا من جلوی همه ازت عذر میخوام من رو میبخشی؟؟
ملینا بلند شد و گفت:این چه حرفیه استاد مسلما هر کاری هم که شما کردین به خاطر این بوده که یه هنری به ما یاد بدین مگه نه؟؟
یوچون که نمیدونست چه جوابی بده هیچی نگفت نمیتونست بگه که نه واسه اون نبود واسه شرط بندی بوده!!
ملینا: خوب پس دلیلی واسه عذرخواهی وجود نداره شما استاد ما هستین و این سخت گیری ها طبیعیه من بخشیدمتون استاد راستی بچه ها به افتخار استاد یه دست محکم بزنین اخه ایشون تازگیا یه شرط بزرگ رو بردن!
همه شروع کردن به دست زدن نزدیک بود یوچون گریش بگیره هیچی گفت و از کلاس رفت بیرون اونا واقعا ضایعه اش کرده بودن!!!
@@@
جونسو:ای بابا چرا تازگی ها هیچ خبری نیست پوسیدیم از بی خبری!!!اخه اگه این ماه من خبرنگار ماه نشم چیکار کنم؟؟!!
یوچون:جونسو!!
-هان چیه خبری داری؟؟؟
-فقط خفه شو!!!
-شنا بلدم خفه نمیشم!!
یوچون اومد بلند بشه که چانگمین اومد توی اتاق و داد زد :بچه ها یونهو برگشته!!
همه از اتاق هاشون بیرون اومدن وقتی یونهو رو دیدن از تعجب شاخ در اووردن1
جیجونگ گفت:این دیگه کیه یونهو؟؟؟
ملینا:استاد ببخشید میتونم باهاتون تنهایی صحبت کنم؟
یوچون که حسابی تعجب کرده بود گفت:البته بچه ها شما برید من بعدا میایم!
وقتی همه رفتند یوچون گفت:خیله خوب من میشنوم
ملینا:واقعا براتون متاسفم استاد! فکر نمیکردم شما ادمی باشین که از دیگران استفاده کنید بدون اینکه بفهمین اونها چقدر از این کارتون اسیب میبینن من باورم نمیشه که شما سر احساسات 5 تا دختر شرط بندی کرده باشین واقعا باورم نمیشه!
یوچون:اخه نه اینکه خیلی ناراحت شدین؟؟؟؟شما 5 تا دخترین که از سختی های زندگی هیچی نمیفهمین و همه چیز رو به مسخره میگیرین!شما به همه چی میخندین!
-اره ما اینطوریم ما به همه چی میخندیم چون اگه این کار رو نکنیم اصلا نمیتونیم زنده بمونیم اما شما هیچ وقت نمیتونین به من بگین از سختی های زندگی چیزی نمیدونم من به اندازه ی خود شما یا بیشتر از شما سخت کشیدم!!
-اهان لابد این که مفت و مجانی بتونی تو یکی از بهترین مدرسه های دنیا درس بخونی سختیه!خدا شانس بده ما هم باید از این سختی ها بکشیم!!
-من یه شبه تصمیم نگرفتم بیام کره و فرداش هم اینجا باشم من خیلی درس خوندم و تلاش کردم خیلی شب ها رو تا صبح بیدار موندم فقط بخاطر هدف ام و الان هم ارزومه که بتونم تو کشور خوردم به هدفم برسم برای مردم خودم برقصم و بخونم و اینکه هیچ وقت این اتفاق نمیوفته عذابم میده!!!!
-اما بالاخره به هدفت میرسی این جدایی از مردم رو من وقتی خیلی کوچیکتر از تو بودم تجربه کردم!!اونقدر ها هم سخت نیست!!
-یه چیزی رو بهم بگین استاد شما وقتی پدر و مادرتون از هم جدا شدن چه حالی داشتین!!!
-خوب خیلی داغون شدم!!
-این اتفاق دقیقا برای منم افتاده و میدونم شما بهتر از کسی میدونین این اتفاق چقدر باعث ناراحتیه بچه ها
میشه!!اما من همیشه امیدوار بودم یه چیزی روخوب بدونین حالا که من انقدر به هدف ام نزدیک شدم هیچ کس
نمیتونه جلوی من رو بگیره!!مخصوصا شما!!
سر ملینا گیج رفت نشست روی صندلی و سرش رو گرفت.
یوچون:خوبی؟چت شده؟ دوباره حالت داره بد میشه؟
من خوبم فقط ازتون یه خواهش دارم این کار رو دیگه هیچ وقت با دختری نکنید
در حالیکه صداش میلرزید ادامه داد: ممنونم که به حرفام گوش کردید و ببخشید اگه بهتون گستاخی کردم خدا حافظ استاد
ملینا بلند شد و میخواست بره که یوچون گفت:بذار برسونمت با این حالت کجا میری؟
ملینا:ممنون استاد خوابگاه همینجاست
وقتی ملینا رفت از غوغایی که تو ذهن یوچون بود خبر نداشت
&&&
یوچون:بچه ها تا حالا شده از خودتون متنفر باشین؟؟
جی:من که هر روز این احساس رو دارم!
مطمئنا اندازه من نداری واقعا از خودم بدم میاد من خیلی ابلهم دارم از عذاب وجدان میمیرم حرف هایی که ملینا بهم زد بدجوری اعصابم رو خرد کرد
چانگمین:مگه چی گفت؟
باورت میشه حتی یه حرف زشت هم بهم نزد خیلی با احترام باهام حرف زد اما حرف هایی زد که خردم کرد من نمیدونستم اونا این همه سختی کشیدن!!
جونسو:پس چی فکر کردی یه شبه تصمیم گرفتن بیان کره و فرداش هم اومدن!
نه ولی اونا انقدر سختی کشیدن که من هیچ وقت دوست نداشتم جاشون باشم اون چیز زیادی از سختی هاش بهم نگفت ولی همون هایی هم که گفت باعث شد تنم بلرزه!!
جی:خوب پس منظورت اینه که پشیمونی؟
خوب اره خیلی پشیمونم باید فردا برم و ازشون عذر خوهی کنم!! وگرنه از عذاب وجدان دق میکنم
^^^
مهسا:ای بیشعور عوضی واقعا اون به خاطر شرط بندی این کارها رو با ماها میکرد؟
-اره تازه نه تنها اون بلکه همشون!!
نازنین:چی؟؟؟؟یعنی جونسوی منم بوده؟؟؟
-اه نه بابا اون و چانگمین شرط بسته بودن که یوچون و جیجونگ و یونهو موفق نمیشن
کاترین:خفشون میکنم ادم های عوضی!!!
-نه ولشون کن اصلا از این به بعد ما سر کلاسشون اروم میشیم ببینیم چی میخوان بگن!!
روز بعد سر کلاس ریاضی یهو یوچون اومد تو و گفت که میخواد با بچه ها صحبت کنه معلم ریاضی هم رفت بیرون و همه رو با یوچون تنها گذاشت
با این که دختر ها از دیدن یوچون اصلا خوشحال نشدن اما اومدنش خوب بود چون دیگه سر زنگ ریاضی نزدیک بود سرشون رو بکوبونن تو دیوار!!چقدر این درس مزخرف بود!
یوچون:بچه ها من اومدم تا بابت رفتاری که این چند وقته تو کلاس باهاتون داشتم عذرخواهی کنم واقعا قبول دارم که خیلی بد اخلاق بودم خیلی پشیمونم و ازتون معذرت میخوام مخصوصا از شما 5 تا!!!
کاترین در گوش نازی گفت:پشیمونیت بخوره تو سرت چقدر پرروهه!!
یوچون:مخصوصا از تو ملینا من جلوی همه ازت عذر میخوام من رو میبخشی؟؟
ملینا بلند شد و گفت:این چه حرفیه استاد مسلما هر کاری هم که شما کردین به خاطر این بوده که یه هنری به ما یاد بدین مگه نه؟؟
یوچون که نمیدونست چه جوابی بده هیچی نگفت نمیتونست بگه که نه واسه اون نبود واسه شرط بندی بوده!!
ملینا: خوب پس دلیلی واسه عذرخواهی وجود نداره شما استاد ما هستین و این سخت گیری ها طبیعیه من بخشیدمتون استاد راستی بچه ها به افتخار استاد یه دست محکم بزنین اخه ایشون تازگیا یه شرط بزرگ رو بردن!
همه شروع کردن به دست زدن نزدیک بود یوچون گریش بگیره هیچی گفت و از کلاس رفت بیرون اونا واقعا ضایعه اش کرده بودن!!!
@@@
جونسو:ای بابا چرا تازگی ها هیچ خبری نیست پوسیدیم از بی خبری!!!اخه اگه این ماه من خبرنگار ماه نشم چیکار کنم؟؟!!
یوچون:جونسو!!
-هان چیه خبری داری؟؟؟
-فقط خفه شو!!!
-شنا بلدم خفه نمیشم!!
یوچون اومد بلند بشه که چانگمین اومد توی اتاق و داد زد :بچه ها یونهو برگشته!!
همه از اتاق هاشون بیرون اومدن وقتی یونهو رو دیدن از تعجب شاخ در اووردن1
جیجونگ گفت:این دیگه کیه یونهو؟؟؟
+ نوشته شده در یکشنبه ۱۳۹۰/۰۵/۱۶ ساعت 20:57 توسط melina
|
سلام به وبلاگ گروه 4Days ago خوش امدید